راستش چند روز که نه چند هفته ای است که رفتم توی خونه قدیمی خودم دلم می خواد همه جا را سیاه کنم شاید که همه چیز یک رنگ بشوند !
(
خواستم اول از اول زندگی تا امروز عکسی خاطراتم بزارم اما متاسفانه خیلی هاش باید اسکن بشه و نیست در دستم اما خوب مهمترینشون 2 تا عکسه که خیلی حرف ها را به یادم میاره خیلی تصاویر که یه لحظه جلوی چشمم می آیند که می خوام دستم را دراز کنم لمسشون کنم اما محو می شوند و همچون دودی از هم پراکنده می شوند
این خاطرات فاصله زیادی با هم دارند شاید 10 سال الان که این عکس را می بینید اینجا ها این شکلی شدند شاید قشنگ تر ، شاید هم زشت تر
اولین خاطره زیبای زندگیم ، تولد یک احساس که بوی زندگی ، خوشی ، قدرت ، رنگ های بهاری و بوی خوشمزه زندگی

اما در پایان بعد از کلی عکس هایی که در کمتر از 1 ثانیه به جلوی چشمم می آیند و نابود می شوند نامعلومی که میل می کنه به نابودی این احساس شاید هم …
آخرین خاطره ای که تلخی زیادی داشت اینقدر تلخ که دلم می خواست زمان را به عقب ببرم و تصمیمی که او باعث تغییرش شده بود را انجام بدم و اون جواب مسئله بالا برابر بود با نابودی …
دوستی ربطی به علاقه نداره اما شکستنشون صدا ندارند اما درد دارند !

این دو خاطره ربطی به هم ندارند اولی تولد یک احساس که همه خوبی ها برام رنگ دیگری پیدا کردند گویی تصویر سیاه سفیدی را رنگی کنند !
و دومین خاطره دوستی که نجات دهنده احساسی بود که خودش داشت نابود می شد اما …
دلم گرفته