بنویسم برای چی برای کی می نویسم تا بگویم هستم ، زندم ، جان دارم ، نفس مــــــــــی کـــــــشــــــم !

Shopping Bia2Store.com

نوشته‌ها با برچسب ’عشق‘

۵
خرداد

عشق من

بدست تنهای جهنمی در دسته دل نوشته ها

امشبم گذشت حرفــــام ، گم شدن توی سکــــوت ، با یه دنیا درد و حسرت باز نشستن روبرووووووم

امشبم گذشت و چشمات عشق و توی چشمام ندید ، قصه دیوونگی هام به سرانجام نرســـــــید !

امشبم دلت نفهمـــیــــد چی به حـالـه مـن گذشـت !

امشبم گذشت و رفته این زمـــــونه برنگشت .

امشبم مثل تمـــــــومه شبای دیگه گذشت

امشبم گذشت و رفته این زمــــونه برنگشت ، برنگـــــشــــت  …

پی نوشت : دلم خیلی تنگ شده یه جوریه !

Digg This
Reddit This
Stumble Now!
Buzz This
Vote on DZone
Share on Facebook
Bookmark this on Delicious
Kick It on DotNetKicks.com
Shout it
Share on LinkedIn
Bookmark this on Technorati
Post on Twitter
Google Buzz (aka. Google Reader)

۱
اردیبهشت

دلمو شکستی

بدست تنهای جهنمی در دسته دل نوشته ها

تو که دلمو شکستی ، دیگه چی می خوای از ما ، تو که به من دل نبستی برو دیگه حرفی نزن .

هر کی دو روزی باهام بود زودی از من دل کند ، تو هم برو

همه می دونن که خستم ، عمری تنها نشستم . به کسی دل نبستم ، چون تو را می خواستم.

تو هم دلمو شکستی رفتی و دل نبستی ، تو هم برو .

دل مـــن گریه نکن ، دل مــــن تحمل کن اگه دوست داشت ، هرگــــــز از پیش نمی رفت .

واسه چـــــــی گریه می کنی ؟ واسه کـــــی گریه می کنی؟

اون اگه تو را می خواست از پیشت نمی رفت .

Digg This
Reddit This
Stumble Now!
Buzz This
Vote on DZone
Share on Facebook
Bookmark this on Delicious
Kick It on DotNetKicks.com
Shout it
Share on LinkedIn
Bookmark this on Technorati
Post on Twitter
Google Buzz (aka. Google Reader)

۲۹
فروردین

خاطره ها

بدست تنهای جهنمی در دسته دل نوشته ها

راستش چند روز که نه چند هفته ای است که رفتم توی خونه قدیمی خودم دلم می خواد همه جا را سیاه کنم شاید که همه چیز یک رنگ بشوند ! :( (

خواستم اول از اول زندگی تا امروز عکسی خاطراتم بزارم اما متاسفانه خیلی هاش باید اسکن بشه و نیست در دستم اما خوب مهمترینشون 2 تا عکسه که خیلی حرف ها را به یادم میاره خیلی تصاویر که یه لحظه جلوی چشمم می آیند که می خوام دستم را دراز کنم لمسشون کنم اما محو می شوند و همچون دودی از هم پراکنده می شوند :(

این خاطرات فاصله زیادی با هم دارند شاید 10 سال الان که این عکس را می بینید اینجا ها این شکلی شدند شاید قشنگ تر ، شاید هم زشت تر  :!:

اولین خاطره زیبای زندگیم ، تولد یک احساس که بوی زندگی ، خوشی ، قدرت ، رنگ های بهاری و بوی خوشمزه زندگی

تولد یک احساس

اما در پایان بعد از کلی عکس هایی که در کمتر از 1 ثانیه به جلوی چشمم می آیند و نابود می شوند نامعلومی که میل می کنه به نابودی این احساس شاید هم …

آخرین خاطره ای که تلخی زیادی داشت اینقدر تلخ که دلم می خواست زمان را به عقب ببرم و تصمیمی که او باعث تغییرش شده بود را انجام بدم و اون جواب مسئله بالا برابر بود با نابودی …

دوستی ربطی به علاقه نداره اما شکستنشون صدا ندارند اما درد دارند !

نابودی در 10 دقیقه

این دو خاطره ربطی به هم ندارند اولی تولد یک احساس که همه خوبی ها برام رنگ دیگری پیدا کردند گویی تصویر سیاه سفیدی را رنگی کنند !

و دومین خاطره دوستی که نجات دهنده احساسی بود که خودش داشت نابود می شد اما …

دلم گرفته :!:

Digg This
Reddit This
Stumble Now!
Buzz This
Vote on DZone
Share on Facebook
Bookmark this on Delicious
Kick It on DotNetKicks.com
Shout it
Share on LinkedIn
Bookmark this on Technorati
Post on Twitter
Google Buzz (aka. Google Reader)
Site Map XML