صبح از خواب بیدار می شی نمی خوای بیدار بشی می خواهی بازم کمی در رختخواب بخوابی اما ساعت همچنان زنگ می زنه ساعت را می گیری و خاموش می کنی چند دقیقه بعد زنگ دوم ساعت به صدا در می آید باید بلند شوی چرا که اگر از الان به بعد دقیقه ای از بین برود دیر می رسی بلند میشی صبحانه سبکی می خوری به پای رایانه رفته چک کوچکی می کنی و لباس های سربازی را می پوشی و میروی به سراغ پوتین های عزیز دوباره باید پاها را در این کفش ساقدار فرو ببری … درب پارکینگ را باز می کنی ماشین را روشن و راه می افتیم در طول مسیر از طریق Ipod آهنگ مورد علاقه ای را پخش می کنی و در حال رانندگی آن را زمزمه می کنی ، وارد جاده پادگان می شوی دیگر باید آی پد را خاموش . گوشی را در داشبورد و ماشین را در محل مناسبی پارک کنی وارد پادگان می شوی ، دژبان را می بینی که قیافه همچون سگ دارد باید به محض ورود جوابش را بدهی و گر نه تا پایان ظهر باید منت کشی این تازه خدمت ها را بکنی به هر طریق و شوخی و متلکی هست از دژبانی عبور می کنی به محل قسمت خود می رسی در قفل است سراغ فرمانده ات را میگیری می گویند نیومده ! میاد ؟ نه ! اه پس چرا به من مرخصی نداد حالا من اینجا چیکار کنم ؟ برو بابا حالش را ببر که نیومده حوصله داری ها ! ساعت 7 صبح است سراع این سرباز اون سرباز می ری امروز گویا همه الاف هستند عده ای هم که همش در حال پیچوندن فرمانده شون هستند به سراغ چند تا از رسمی های پادگان می روی به هر حال هم یه کمی باهاشون حرف می زنیم ، زمان را متوجه نمی شیم و هم شاید کاری چیزی دارند بتونیم سودی به خود برسونیم ( بریم بیرون پادگان یا مرخصی بگیری یا حداقل کاری کنی که حوصله ات سر نرود ) به تربیت بدنی می روی در نگاه اول سلام نکرده میگه دوباره بیکارشدی تو ؟ من؟ چطور آخه هر موقع ما تو را دیدیم که دستت یه پوشه بود حالا چی شده چیکار داری گفتم هیچی کاری نداری ؟ با خنده ای می گه حوصله ات سر رفته ؟ می گم ای آره می گه نه !
با چند تن از سربازان الاف خود شایعه ای می سازیم و سر به سر سربازان تازه خدمت می زاریم اما همچنان ساعت 9 صبح هی به خودت فحش می دی یکی هم بقیه می گی خوب نمی خوای بیا چرا به من مرخصی ندادی اه اه اه !
به سراغ نیروی انسانی می ریم اونجا همیشه کار هست مثل قسمت خودمون همیشه کار توش هست وارد میشیم میگه به گل پسر چطوری خوبی ؟ می گم ای کاری نداری میگه نه بشین استراحت کن چای می خوری ؟ – می دونی که من چای نمی خورم !
اندکی می شینی نه فایده نداره بهتره برم دور پادگان اطراف را دید بزنم میری و تعداد برجک ها را می شماری تعداد تیرچراغ برق های پادگان را می شماری و دوباره به نقطه شروع می رسی الان ساعت 12 است آخیش ساعت تند رفت 1 ساعت باز سر به سر دیگر سربازان و گفتگو در رابطه با مسائل بیهوده می کنی ساعت شد 1 امضا را از فرماندهی پادگان می گیری و سوار ماشین میشوی و به سوی خانه راه می افتیم.
6 ساعت الافی انتظار برای اینکه ساعت از 7 به ساعت 13 برسد کار امروز من بود خسته نباشم !
چون می گذری عمی نیست اما حالم از این گذرش داره به هم می خوره





















